لغت نامه دهخدا
ارسال به دوستان نسخه چاپی
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .


شهرو
شهرو. [ ش َ ] (اِخ ) شهربانو زنی زیبا از کشور ماه آباد (= ماد) بود که شاه موبد شیفته ٔ او گردید و از او درخواست که به ازدواج وی درآید و شهربانویش گرداند. شهرو بپاسخ گفت که مویش بسپیدی گرداییده و از او فرزندان آمده است و چون «ویرو» پسری دارد آنگاه شاه با او پیمان کرد که اگر دختری آورد او را به زنی به وی دهد. پس از چند سال شهرو دختری آورد که او را «ویس » نامید و به دایه سپرد و این دایه او را با خود به سرزمین خویش «خوزان » برد. دایه سرپرستی کودکی دیگر یعنی رامین برادر شاه موبد را نیز بعهده داشت . دو سال بعد رامین را به خراسان بازگرداندند و دایه به شهرو نامه نوشت که دیگر از عهده ٔ هوسهای «ویس » برنمیآید. دختر زیبا از خوزان به همدان برده شد. مادرش چون او را بدید گفت پدرت خسروی و مادرت بانویی است و درایران جز «ویرو» کسی شایسته ٔ همسری تو نیست و بدین سان او را به شاه موبد دادند. (فرهنگ فارسی معین ).
کلمات قبلی
شهرو شهر نیمراه شهر نهر تیرا شهرنوش شهر نو شهر نو شهر نو شهر نو شهر نو شهر نو
شهرنو شهرنشینی شهرنشین شهرناز شهر ناپرسان شهرمیان شهرمند شهر مقدس شهر مدهوشان شهر مبارک
کلمات بعدی
شهرو شهروا شهروا شهروان شهرود شهرود شهرود شهروذ شهروراز شهروز
شهروزه شهر وزیر شهروسوند شهروی شهروی شهروی شهروی شهرویاز شهرویران شهرویه

 

شادروان علی اکبر دهخدا
شادروان علی اکبر دهخدا
صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | لغتنامه دهخدا | پیشنهادها و انتقادها