ورود به سایت
در حال بارگیری...
صفحه نخست
فرستادن به دوستان
نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
لغت نامه دهخدا
جستجو
:
جستجوی واژه
جستجوی معنی
جستجوی واژه+معنی
در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید
افزودن واژه جدید به همراه معنی آن
دمی با خیام
دوری که در او آمدن و رفتن ماست
او را نه نهایت ؛ نه بدایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راز
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
واژه فعلی
گفتگو درباره واژه
ویرایش واژه
سابقه تغییرات
مات
نشانه های اختصاری
مات .
(ص ، اِ) به اصطلاح شطرنج بازان ، گرفتار و مقید شدن شاه شطرنج است . ظاهراً لفظ مات در اصل صیغه ٔ ماضی بوده است به فتح تاء فوقانی از موت ؛ حالا به کثرت استعمال تای آنرا موقوف خوانند. (غیاث ) (آنندراج ). گرفتاری شاه شطرنج . (ناظم الاطباء). باختن در بازی شطرنج که شاه از حرکت بازماند
:
ما بیدقیم و مات عری گشته شاه ما
میر اجل نظاره ٔ احوال دان ماست .
خاقانی .
اگرچه شاه شوی مات هر گدایی شو
که شاه نطع یقین آن بود که شهماتست .
عطار.
-
برد و مات
؛ برد و باخت . پیروزی و شکست
:
ما چو شطرنجیم اندر برد و مات
برد و مات ما ز تست ای خوش صفات .
مولوی .
|| مولوی توسعاً در نرد نیز استعمال کرده است
:
شش جهت بگریز زیر این جهات
ششدر است و ششدره مات است مات .
مولوی .
|| حیران . سرگردان . سراسیمه . سرگشته . مشوش . مضطرب . مغلوب . منهزم . بیچاره . (ناظم الاطباء). مدهوش . متحیر. مبهوت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
-
مات بردن کسی را
؛ حیران شدن . سرگردان شدن .خیره ماندن .
-
مات به کسی نگاه کردن یا مات مات به کسی نگاه کردن
؛ با نگاهی ثابت به تعجب در کسی دیدن . نگه کردن با چشمانی که هیچ نشان ندهد. نگاه کردن بی آنکه شخص سخنی گوید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
-
مات جمال کسی شدن
؛ محو جمال او گشتن . مبهوت شدن در زیبائی کسی .
-
مات زدن به روی کسی
؛مات مات به کسی نگاه کردن .
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی
واژه های بعدی
مابور
مأبورة
مأبوض
مأبولة
مأبون
مأبونی
مابیژناباد
ماپ
ماپار
ماپروین
مات
مات
مات
مات زدن
مات شدن
مات کردن
مات ماندن
مات و فات
مات و مبهوت
مات و متحیر
مات ومبهوت
واژه های همانند
21 مورد، زمان جستجو: 0.83 ثانیه
واژه
معنی
مات
مات . (ص ) رنگی که به هیچ رنگ مانند نبود و تمیز آن نتوان کرد. رنگی از رنگها که صریح نیست . || هر رنگی از رنگهای نهایت روشن غیر براق . ...
مات
مات . (از ع ، اِمص ) (مأخوذ از فعل ماضی عربی از مصدر موت ) مردن . رجوع به موت شود.- مات و فات . رجوع به این ترکیب در جای خود شود.
شه مات
شه مات . [ ش َه ْ ] (اِ مرکب ) شاه مات . در اصطلاح بازی شطرنج نماینده ٔ حالت مغلوب شدگی . کلمه ای است که دربازی شطرنج گویند یعنی شاه کِشت ...
کیش مات
کیش مات . (اِ مرکب ) (اصطلاح شطرنج ) هنگامی است که مهره ٔ شاه به طریقی کیش شود که قادر به هیچ نوع حرکتی نباشد حریف ، شاه مات می شود و با...
شاه مات
شاه مات . (اِ مرکب ) شه مات . ماتی در بازی شطرنج . (ناظم الاطباء). اعلام مات شدن شاه . هنگامی که شاه شطرنج را مات کنند گویند: «شاه مات »...
مات زدن
مات زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) مات شدن و ساکن ماندن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). حیران شدن . سرگشته شدن . رجوع به مات و ماده ٔ بعد شود.
مات شدن
مات شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) حیران و سرگردان شدن . مشوش و مضطرب شدن . (از ناظم الاطباء). سخت متحیر شدن . مبهوت شدن . سخت حیرت زده گشتن ...
محو و مات
محو و مات . [ م َح ْ وُ ] (ترکیب عطفی ، ص مرکب ) از اتباع است . از خود بیخود. واله و حیران و مبهوت .- محو و مات جمال کسی شدن ؛ شیفته و حیران...
کش و مات
کش و مات . [ ک ِ ش ُ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) کیش و مات . آخرین اخطار برنده ٔ شطرنج به حریف . (یادداشت مؤلف ).
مات کردن
مات کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سرگشته و حیران کردن و مشوش نمودن . (ناظم الاطباء). مبهوت کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || مغلوب ک...
1
2
3
در حال بارگیری ...
نظرهای کاربران
هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.
شما می توانید از طریق صفحه
گفتگو درباره واژه
نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.
صفحه نخست
|
درباره لغتنامه دهخدا
|
نشانه های اختصاری
|
پیشنهادها و انتقادها
|
آداب استفاده و عضویت در لغت نامه
|
آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه